انگار یک مدت طولانی بود ...
آری مدت طولانی بود که در دفترم تمام سطر ها با نقطه ای به پایان می رسیدند و من باز برمی گشتم ...
اینجا ! سر خط ! ...
و یک خط دیگر ...
و باز یک پایان و باز یک نقطه ...
دیگر این خط ها برایم عادت بود و این نقطه ها هم ...
همان شد سبب ، تا بگویم حرف دل با پیری که میان حرفهایش خدا موج می زد ...
و پیر مرا این چنین گفت :
« این دفتر را تقدیر همین است ... می بایست تمام سطر ها تمام شوند ... می بایست از نو نوشت ... می بایست ورق زد ... و باز یک سطر نو !!! ... تو را چه اشتیاقی به این است که سطر هایت نا تمام بمانند ،حال که خدا می خواهد غیر این ؟ ! ... فقط بنویس ، آن هم با خط خوش ! ... به روزگاری این دفتر تمام خواهد شد ، با نقطه ای . و آن هنگام است که در دفتر تازه سطرها جاوندان می مانند با سه نقطه ... »

با نام خداوند زیبایی ، خداوند کلام و خداوند عشق
برگ های دفتر مجازی خودم را از امروز خط خطی می کنم ، امیدوارم خطی که می ماند ، زیبا باشد ... با تمام عشق خواهم نوشت ... برای خودم و تمام کسانی که عشقشان همسو با من است و بس ... و چشم هایشان آنچه که من می بینم را می بینند و دیگر هیچ .
امیدوارم وبلاگی باشد تماما تازگی ... و در شان چشمهایتان ... تمام سعی من همین است ...
در زمینه های مختلفی خواهم نوشت ... همراه من باشید ...
علی رضا بیناپور - زمستان 1391